پوست کلف

خاطرات ازدواج موقت 3

خاطره از ر . پ (توی یه کافی شاپ واسه هم یه عروسی رمانتیک گرفتیم)
آخ که چقدر منتظر یه همچین فرصتی بودم تا اتفاقای جالبی که تو مدتی که دانشجو بودم بگم.من حدود 1 سال و نیم پیش یه عاشق واقعی شدم.عاشقی که فکرشم نمیتونید بکنید!اون اول برای دوستی جلو اومده بود .اما بعد از گذشت یکی دو ماه جفتمون دیدیم مثل اون کسایی نیستیم که تو دو رو برمون میبینیم.احساسمون فرا ترو پاک تراز میل جنسی بود.اون اگه اولشم منو بخاطر دوستی و سرگرمی میخواست هرگز نگفت و رابطه ی نزدیک و عاطفی ما با خواستگاری ساده و خالصانه ی اون شروع شد تصمیم گرفتیم تو اون مدتی که تو دانشگاه پیش همیم ،همدیگه رو خوب بشناسیم. پاکیه اون برای من یک چیز ثابت شده بود.من خیلی جاها باهاش تنها بودم اما هرگز دست از پا خطا نکرد(طوری بود که من به خودم شک میکردم اما به اون هرگز!!!!!) ترم آخر بودم که رابطهی عاطفی مون شدید و شدید تر میشد.ساعت ها برامون شمارش معکوس شده بود.تا این که تصمیم گرفتیم خانواده ها مونو از عشقمون در جریان بزاریم.چشمتون روز بد نبینه گفتن همانا و هرچی متلک شنیدن همانا !خانواده ی من میگفتن اون به قصد بازی کردن با من هست وخانواده ی اون میگفتن خیلی بچس(آخه 22 سالش بود). خلاصه کار ما شده بود بعد از کلاسا بریم یه جا وو زار زار گریه کنیم.تا اینکه یه بار دیدم دستام تو دستاشه و دارم گریه میکنم.دلم میخواست بپرم بغلش کنم و اشکاشو پاک کنم(و این کارو هم کردم) اما بعد از این که حالمون بهتر شد فهمیدیم چی کار کردیم! از همون موقع فقط یه فکر تو سرمون بود(یه جوری محرم شیم!) اینم بگم هر دو مون فنی هستیم وشاگردای درس خونی هم بویم ،اما از اون به بعد به جای گرفتن کتابای مهندسی میرفتیم و رساله های مختلف رو میخوندیم!!!!!!!!!!!!(البته دور از چشم اون یکی) تا این که من تو رسالهی آیت ا... مکارم شیرازی خوندم که:"برای ازدواج موقت یک دختر باکره ی عاقل و بالغ اجازه ی پدر واجب نیست اما بهتره" من دیگه مطمئن شدم اما روم نمیشد بهش بگم دلم میخواست خودش بگه.و بالاخره یه روز گفت و منم قبول کردم.و خلاصه اول یه استخاره گرفتیم که خیلی خوب اومد.بعد جاتون خالی ! عصر روز یکشنبه ی آبان ماه84 که هوا هم باروونی بود توی یه کافی شاپ واسه هم یه عروسی رمانتیک گرفتیم که با عروسی واقعی هم عوضش نمیکنم.دستاش نزدیک دستام بودو صیغه رو خوندیم بعد به آرومی گرمی دستاشو حس کردم. من پرواز میکردم کاملا حس کردم که بهش محرم شدم(مدت عقد رو هم تا رفتن من از دانشگاه گذاشتیم و مهریم هم یه نگاه عاشقونه و12 شاخه گل رز بود) ما حالا محرم بودیم اما مردم نمیدونستن.نمیدونید چه سخت بود.دیگه مشکل جدیدی داشتیم :"یه گوشه که با هم تنها باشیم" اصلا هم از هم سیر نشدیم سرتونو درد نیارم خیلی اتفاقا برامون افتاد .که اگه دوست دارید نظر بدید و بهم بگید تا یه وبلاگ بسازم باور کنید تو 5 یا 6 صفحه هم جا نمیشه متشکرم(اینم بگم ما الان در شرف ازدواج همیشگی هستیم)

نویسنده : حمیشه : ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم